تبليغاتX
لطفا گوسفند نباشید!!!
معناي زندگي چيست ؟ ( 2 )
 

زندگی را چقدر زندگی کرده ایم ؟

به روایت مورخان روزی اسکندر مقدونی به یکی از شهرهای ایران ( حوالی خراسان ) حمله میکند ولی با کمال تعجب مشاهده میکند با وجود اینکه خبر حمله او در شهر پیچیده بود ٬ دروازه شهر باز است و مردم زندگی عادی خود را ادامه می دهند . این موضوع عصبانيت اسکندر را برانگیخت زیرا در هر شهری که صدای سم اسبان او میپیچید ٬ عده ای از مردم آن شهر بیهوش می شدند و بقیه هم به خانه ها و دکان ها پناه میبردند . اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردم شهر میگذارد و می گوید ٬ من اسکندر هستم . مرد با خونسردی جواب می دهد من هم ابن عباس هستم !! اسکندر با خشم فریاد میزند من اسکندر مقدونی هستم کسی که شهرها را به آتش کشیده ٬ چرا از من نمیترسی ؟ مرد جواب می دهد من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است . اسکندر به ناچار از مرد می پرسد پادشاه شما کیست ؟ مرد جواب میدهد ما پادشاه نداریم . ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر است .

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود حرکت میکند . در میانه راه با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود . لحظاتی بعد به قبرستان می رسند . آنها با کمال تعجب میبینند که روی هر سنگ قبر نوشته شده " ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد " -- " ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد " -- " ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد " . اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند با خود فکر میکند این مردم حقیقی اند یا اشباح ؟ بعد از مدتی به جایگاه ریش سفید شهر می رسند و می بینند پیرمردی موی سپید و لاغر در چادری نشسته است و عده ای به دور او جمع هستند .

اسکند خود را معرفی میکند و از پیر مرد میپرسد تو ریش سفید این مردمی ؟ پیرمرد جواب میدهد آری من خدمتگذار این مردمم . اسکندر می گوید آمده بودم شهر شما را تصرف کنم و مردمانت را به خاک و خون بکشم اما اینجا خیلی عجیب است . من از تصمیم خود منصرف شده ام فقط دو سوال دارم ٬ جواب مرا بده آنوقت از اینجا می روم . پیر مرد می گوید بپرس .

اسکندر می پرسد علت آنکه جلوی در هر خانه چاله ای شبیه قبر وجود دارد چیست ؟

پیرمرد میگوید علتش آن است که هر روز صبح هر یک از ما که از خانه بیرون می آییم با خود میگوییم فلانی عاقبت جای تو زیر خاک خواهد بود ٬ مراقب باش ! مال مردم را نخوری به ناموس مردم تعدی نکنی حقی را ضایع نکنی و این درس بزرگی است برای هر روز ما .

اسکندر می پرسد چرا روی سنگ قبرها نوشته شده فلانی ده قیقه یا فلان یک ساعت ٬ یک ماه زندگی کرد و مرد ؟

پیرمرد جواب میدهد وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد ٬ به کنار بستر او می رویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات پرده هایی از جلوی چشم آدمی برداشته می شود و او دیگر نمی تواند در این شرایط دروغ بگوید . از او این چند سوال را میپرسیم

- چه علمی آموختی ؟ و چقدر آموختن آن به طول انجامید ؟

- چه هنری آموختی ؟ و چقدر برای آن عمر صرف کردی ؟

- برای خدمتگذاری و بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی ؟ و چه قدر وقت برای آن گذاشتی ؟

سپس او به این سوالات جواب میدهد و مثلا میگوید در طول عمرم یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم یا در یادگیری هنر یک هفته هر روز دو ساعت وقت گذاشتم و ما با محاسبه این اعمال طول عمر وی را بر روی سنگ قبرش می نویسیم !!

نحوه محاسبه عمر مفيد !

براي بدست آوردن عمر مفيد ؛ عمر را ميبايست در دو وجه به نظاره نشست . طول عمر و عرض عمر . و اما تعاريف اين دو :

طول عمر : ميزان زماني را كه يك انسان براي زيستن تلف ميكند ؛ طول عمر مينامند كه با تولد جسم شروع و حركت در چهار بعد : خور و خواب و خشم و شهوت ادامه و سپس با مرگ جسم پايان ميپذيرد .

عرض عمر : اعمالي را كه يك انسان در جهت رشد ؛ آگاهي ؛ دانايي و تعالي روح خويش انجام ميدهد را عرض عمر نامند .

تطبيق طول و عرض عمر در يك نمودار هندسي ميزان عمر مفيد آدمي را نشان مي دهد

نمودار عمر مفيد

شما چه فكر ميكنيد ؟

اگر قرار باشد عمر مفيد شما را بر روي سنگ قبرتان بنويسند فكر ميكنيد چه عددي روي آن حك خواهد شد ؟

در نمودار عمر مفيد ؛ دوست داريد در جايگاه شماره 1 باشيد يا 2 ؟

براي آنكه آدمي بتواند عرض عمر را بپيمايد به چه ابزاري هايي نياز دارد ؟ آيا هرگز سعي كرده ايد اين ابزارها را فراهم سازيد ؟

دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 17:25| توسط : الف - مامندی |
معنای زندگی چیست ؟ ( 1 )

زندگی از دیدگاه بزرگان :

( جان کانفیلد ) زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست

حکایت است که امام علی ( ع ) می فرمایند :

من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا . از ایشان پرسیدند مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است ؟ فرمودند دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و شهوت است و زندگی نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق به انسان می نگرد .

زندگی سخت ساده است !

خطر کن ٬ وارد بازی شو

چه چیزی از دست می دهی ؟

با دستهای خالی آمده ایم

و با دستان تهی خواهیم رفت

نه ٬ چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم ٬ تا تارانه ای زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید

آری ٬ این است که هر لحظه غنیمتی است

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند ؟

شاید آخرین لحظه باشد .

                                  ( اوشو )

به یاد داشته باشیم

زندگی یک مکتب است

برخی از درسها را باید بر آسمان نوشت

تا همه آن را بشنوند و بفهمند

                                     ( دام راس )

اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم

اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم

اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد

آنگاه زندگی ام بیهوده نبوده است .

                                               ( امیلی دیکسون )

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش که در هر گامش

ترنم لحظه ها جاری است

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود

                                                                                 ( نانسی سیمس )

( توماس هاکلی ) زندگی شما از مجموعه عادات شما تشکیل یافته است . هر چه عادات شما بهتر و نیکوتر باسد ٬ زندگی شما هم عالی تر و زیباتر خواهد بود بکوشید به عاداتی معتاد شوید که مایلید بر زندگی شما حکم فرما باشد !

زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است

و آدمی چه دیر میفهمد ٬ انسان یعنی عجالتا !!

                                                         ( سهراب سپهری )

( مارسل پیره ور ) وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید !

زندگی آن چیزی است که خود تصور میکنید

در بیمارستانی دو بیمار ٬ در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود ٬ بنشیند . ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها در مورد همسر ٬ خانواده و دوران سربازی شان صحبت میکردند و هر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف میکرد . پنچره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت ٬ مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند . درختان کهن و آشیانه پردندگان به شاخسارهای آن تصویر زیبایی را بوجود آورده بود . همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ٬ هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و لبخندی بر لبانش می نشست نشان از احساس لطیفی بود که با تصور کردن این مناظر در دل او بوجود آمده بود .

هفته ها سپری میشد و دو بیمار با این مناظر زندگی میکردند . یک روز مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظر زیبا را با چشمان خودش و به یاد دوستش ببیند . همین که نگاه کرد ٬ باورش نمی شد . چیزی که می دید غیر قابل قبول بود . یک دیوار بلند ٬ فقط یک دیوار بلند ! همین . مرد حیرتناک به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد ٬ پس چی شده ؟ پرستار به سادگی گفت ولی آن مرد کاملا نابینا بود !

شما چه فکر میکنید ؟

زندگی از دیدگاه شما به چه معنی است ؟

آیا شما میتوانید دیواری آجری و بلند را باغ سرسبز و شادی تصور کنید ؟ اگر بلی چگونه و اگر خیر چرا ؟

سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 0:6| توسط : الف - مامندی |