تعریف آگاهی :
اگر من از پنجره طبقه اول یک ساختمان 20 طبقه به بیرون نگاه کنم ؛ منظره محدودی را در پیش روی خود خواهم داشت ولی اگر شما از طبقه بیستم همان ساختمان بیرون را نگاه کنید مطمئنا افق وسیع و نامحدودتری را خواهید دید . در تعریف من نا آکاه خوانده می شوم و شما آگاه . در حقیقت آگاهی از بالا نگریستن به مسایل زندگی است و جور دیگری به زندگی نگاه کردن .
تاثیر آگاهی بر روی آدمی :
دکتر شریعتی خودآگاهی را ( عصیان ) و انسان را همچون ( فواره ) می داند و میگوید
انسان فواره ایست که از قلب زمین عصیان می کند و در این جستن شتابان و شور انگیز هر چه بیشتر اوج میگیرد ؛ بیشتر پریشان و تردید زده می شود .
حسن بصری در مورد انسانی که به خود آگاهی رسیده است می گوید :
چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یکی بر تخته ای بماند ؟
یارانش گفتند بیار سخت باشد .
حسن بصری می گوید : حال من هم چنین است .
و اما بشنوید از آنتونی رابینز که میگوید
کوچکترین تحول همانند سنگ ریزه ای است که به درون برکه ای پرتاب می شود . امواج بسیاری به گرد آن شکل می گیرد . سنگ ریزه اگاهی نیز با برکه ی ذهن ما چنین کند .
روزی احمد خضرویه گفت : جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خورند .
یکی به تمسخر گفت خواجه تو در آن میان چه میکردی و کجا بودی ؟
گفت : من نیز با ایشان بودم اما فرق من آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم میجستند و من می دانستم و می خوردم و میگریستم و سر به زانو نهاده بودم .
چگونگی ظهور خود آگاهی در بزرگان :
یکی ار عرفا به دیدن درویشی می رود که آوازه و شهرت او تا آبادی های دور دست رفته بود . شامگاه به در خانه درویش رسید و خود را مسافری گم کرده راه معرفی کرد تا به بهانه مهمانی به علت شهرت او پی ببرد . چند روزی سپری می شود و مشاهده می کند که غذای میزبان همیشه اندکی نان خشک با آب است هر چند که برای مهمان غذای چرب تری حاضر می کند . مهمان شگفت زده از میزبان می پرسد شما بیمار هستید یا اعتکاف می کنید ؟
میزبان می گوید هیچ کدام .
مهمان می پرسد پس چرا اینقدر کم و بی مقدار غذا میخورید ؟
میزبان میگوید : از روی حضرت دوست شرم دارم و خجالت می کشم که ساعاتی را در آبریزگاه ( دستشویی ) در آن حالت باشم و او به من نگاه کند .
پائولو کوئیلیو خود آگاهی را چنین بیان می کند
دو جهانگرد آمریکایی به قاهره رفتند تا عارف معروفی را در آنجا به نام حافظ اعیم ببینند . وقتی به منزل او رسیدند با کمال تعجب دیدند که عارف در اتاقی بسیار ساده زندگی میکند . اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد . دو جهانگرد از عارف پرسیدند لوازم منزلتان کجاست ؟
عارف می گوید : مال شما کجاست ؟
جهانگردان می گویند لوازم ما ؟ما اینجا مسافریم
عارف میگوید من هم همین طور !! ( اشاره به فانی بودن زندگی دنیوی )
و اما حکایتی بخوانید از تندیس آگاهی
روزی ابوسعید ابوالخیر به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را به بیرون از خانه ریخته بودند . یاران ابوسعید بینی خود را گرفته و به سرعت از محل مربوطه دور شدند ولی ابوسعید می ایستد و با فضولات صحبت میکند و یارانش که از دور شاهد این صحنه بودند پنداشتند که شیخ دیوانه شده . لحظاتی بعد شیخ به یارانش می پیوندد و یارانش از او میپرسند : شیخ چه میکردی ؟
شیخ میگوید با فضولات صحبت میکردم آنها از شما گلایه داشتند و به من میگفتند ای شیخ ما همان میوه ها ؛ سبزیجات و خوراکی های لطیف . خوش رنگ بودیم که با زحمات زیاد ؛ یاران تو ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند سپس ما را خوردند . ما فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم و آنها ما را به این روز انداختند حال تو پاسخ ده ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما ؟!! شاگردان شیخ ؛ شرمناک سر در گریبان کردند .
شما چه فکر میکنید ؟
خود آگاهی چیست و چگونه حاصل می شود و آیا ما انسانهای آگاهی هستیم و یا کلا میخواهیم که آگاه شویم ؟؟
