ارزش وجودي مادر :
خدا نمي توانست در همه جا باشد ؛ از اين رو مادران را آفريد .
( ضرب المثل عربي )
مادر فردي نيست كه به او تكيه كنيم ، بلكه كسي است كه ما را از تكيه كردن به ديگران بي نياز ميسازد .
( دوروتي كانفيلد فيشر )
اثر دعاي مادر
از ابوالسعيد ابولخير سوال كردند اين حسن شهرت را از كجا آوردي ؟ پاسخ داد : شبي مادر از من آب خواست ؛ دقايقي طول كشيد تا آب آوردم . وقتي به كنارش رفتم ، خواب ، مادر را در ربوده بود . دلم نيامد كه بيدارش كنم ، به كنارش نشستم تا پگاه . مادر چشمان خويش را باز كرد و وقتي كاسه آب را در دستان من ديد پي به ماجرا برد و گفت : فرزندم اميدوارم كه نامت عالمگير شود .
روزي حضرت موسي در خلوت خويش ار خدايش سوال كرد : آيا كسي هست كه با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب مي رسد ، آري . موسي با حيرت مي پرسد آن شخص كيست ؟ خطاب مي رسد ؛ او مرد قصابي است در فلان محله . مي پرسد ميتوانم به ديدن او بروم ؟ خطاب مي رسد مانعي ندارد .
فرداي آن روز موسي به محله مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات مي كند و مي گويد من مسافري گم كرده راه هستم آيا مي توانم شبي را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب مي گويد مهمان حبيب خداست ، لختي بنشين تا كارم را انجام دهم آن گاه با هم به خانه مي رويم . موسي با كنجكاوي وافري به حركات مرد قصاب مي نگرد و مي بيند او قسمتي از گوشت ران گوسفند را بريد و قسمتي از جگر آنرا جدا كرد در پارچه اي پيچيد و كنار گذاشت . ساعاتي بعد قصاب مي گويد كار من تمام است ؛ برويم . سپس با موسي به خانه قصاب مي روند . به محض ورود به خانه ؛ قصاب رو به موسي كرده و مي گويد : لحظه اي تامل كن . موسي مشاهده مي كند كه طنابي را به درختي در حياط بسته آنرا باز كرده و آرام آرام طناب را شل كرد . شيئي در وسط توري كه مانند تورهاي ماهيگيري بود نظر موسي را به خود جلب كرد . وقتي تور به كف حياط رسيد ؛ پيرزني را در ميان آن ديد . قصاب با مهرباني دستي به صورت پيرزن كشيد سپس با آرامش و صبر مقداري غذا به او داد ؛ دست و صورت او را تميز كرد و خطاب به پيرزن گفت : مادر جان ديگر كاري نداري ؟ پيرزن ميگويد : پسرم ان شاء الله در بهشت همنشين موسي شوي . سپس قصاب پيرزن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالاي درخت قرار داده و پيش موسي آمده و با تبسمي مي گويد : او مادر من است و آنقدر پير شده كه مجبورم او را اينگونه نگهداري كنم و از همه جالبتر آنكه هميشه اين دعا را براي من مي خواند كه " ان شاءالله در بهشت با موسي همنشين شوي " جه دعايي !! آخر من كجا و بهشت كجا ؟ آن هم با موسي .
موسي لبخندي مي زند و به قصاب مي گويد من موسي هستم و تو يقينا به خاطر دعاي مادر در بهشت همنشين من خواهي شد !
مادرم ، روزت مبارك
