دوست عزیز ٬ یاور گرامی . کوتاه بگویم و مختصر . هدف ٬ هدف بزرگی است و نیت تعالی افکار زیبامان . دست یاری من به سوی تمامی کسانیکه ذهنشان مشغول به معنویات زندگی است ٬ دراز است و امیدم با حضور سبزتان پر رنگ تر خواهد شد .
انگیزه از انتخاب چنین اسم درشتی ٬ تلنگری بر عقاید به خواب رفته مان بوده است و بس . در همین جا از تمامی کسانی که اسم وبلاگ حقیر بر دلهای نازکشان گران آمده است رسما عذر خواهی می کنم .
مطالب این وبلاگ از کتابی به همین نام به تالیف آقای محمود نامنی و همچنین چندین کتاب روانشناسی دیگر برگرفته شده است . بدون شک شما نیز تاکنون چندین کتاب روانشناسی مطالعه کرده اید پس امید آن می رود بتوانیم تجربیات خود را با یکدیگر به اشتراک گذاریم تا به سر منزل مقصود برسیم . ان شاء الله .
مامندی - ۲۱/۴/۸۵
چگونه باید آموخت ؟
جوانی نزد سقراط آمد و گفت میخواهم فلسفه را از تو بیاموزم . سقراط پرسید با یقین آمده ای ؟ جوان پاسخ داد بلی .
آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت : سرت را داخل آب کن . جوان چنین کرد ٬ لحظاتی بعد سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت . دقایقی چند که آن حوان داشت خفه می شد و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد ٬ سقراط گردن او را رها کرد . جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید . سقراط جواب داد :در آن لحظه که داشتی خفه می شدی با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی ؟ جوان گفت : هوا را طلب می کردم و بس . سقراط گفت حال به خانه بازگرد و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین - با تمام وجود خویش - طلب کنی ٬ آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم !!
شرح فوق بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن و چگونه دنبال آموختن را گرفتن . با خود بیاندیشیم آیا هیچ گاه به این مرحله رسیده ایم ؟
شما نیز اگر مطلب نغزی در مورد چگونه آموختن دارید از ما دریغ نکنید . منتظر نظرات زیبای شما هستم .
یا حق
