دوستان عزیز و مهربان . یاوران گرامی من ؛ سلام .
امیدوارم در سایه عطوفت پروردگارمان شادکام و سبز دل باشید .
هفته پیش دوستان زیادی لطف کرده بودن وقت گذاشتن و نظر داده بودن . من از همه این همراهان عزیز نهایت تشکر و قدر دانی رو دارم و امیدوارم همچنان این کار سازنده خودشون رو تکرار کنن باشد که ذهنی از خطا و شخصی از گناه بازگردد . اما در مورد نظرات این دوستان چند نکته بود که لازم دیدم بیشتر به اونها بپردازم .
1- چند تن از دوستان گله کرده بودن که چرا من با وجود اینکه از مطالب کتاب لطفا گوسفند نباشید استفاده میکنم اسمی از گزدآورنده آن کتاب به میون نیاوردم و مطالب رو به اسم خودم دارم تموم میکنم . خدمت این دوستان عرض کنم قبل از راه اندازی این وبلاگ من با آقای محمود نامنی و دوستان ایشون در انتشاراتی نامن بواسطه ای میل در ارتباط بودم و از اونها بابت انجام چنین کاری اجازه خواستم . ایشون هم بعد از بازدید از قالب وبلاگ و آگاهی یافتن از نیت و نظر من لطف کردن و این اجازه رو به من دادن . من هم شرط امانت رو به جای آوردم و در اولین مطلبی که پست کردم از ایشون و کتاب ایشون اسم بردم و دقیقا اشاره کردم که مطالب وبلاگ برگرفته از همون کتاب هستش . حتی آدرس اینترنتی انتشارات نامن رو هم در قسمت لینک دوستان گذاشتم تا هیچ شک و شبهه ای بوجود نیاد .. کاش دوستان لطف بیشتری به خرج می دادن و با مطالعه بیشتر وبلاگ به این نتیجه می رسیدن . ( لازمه که بگم ینده کاملا مستقل عمل میکنم و زیر نظر هیچ سازمان یا ارگانی نیستم )
2- گروه دیگری از دوستان هم خود بنده رو مورد لطف خودشون قرار دادن و تا اونجایی که امکانش بوده بد و بیراه بار من کردن . از این دوستان نهایت تشکر رو دارم ولی خدمت اونها عرض میکنم که در اولین مطلبی که پست کردم از همه دوستانی که مطالب یا اسم وبلاگ بهشون بر میخوره از صمیم قلب عذرخواهی کردم و حجت رو بر اوون دسته از دوستان تموم کرده بودم .
3- اما اکثر قریب به اتفاق دوستانی که لطف میکنن و نظر میدن فقط به تعریف و تمجید از نوشته ها و وبلاگ می پردازن و اصل موضوع رو فراموش می کنن . خدمت دوستان عزیز عرض کنم هدف از راه اندازی این وبلاگ شنیدن تعریف و تمجید نبوده بلکه خود سازی و به خود آگاهی رسیدن نیت اصلی من از انجام چنین کاری بوده . به وبلاک هر یک از دوستان که میرم ؛ حد اقل نیم ساعت وقت صرف میکنم تا بتونم نظری درست و در خور نوشتن در مورد موضوع مطروحه بدم و هرگز در چنین کاری کم فروشی نکردم . از دوستان نازنینم تقاضا دارم تعریف ها و تعارفات و تمجید ها را کنار بگذارند و دست های مهربانشان را به دست هم پیوند دهند و با بهره گیری از تجربیات و دانش خودشون در هر چه پربارتر شدن این وبلاگ سعی و تلاش به خرج دهند .
باز هم از تمامی دوستان مهربانی که لطف میکنن و وقت گرانبهاشون رو با این وبلاگ صرف میکنن نهایت تشکر و امتنان را دارم .
اگزیستانسیالیسم مکتب مسئولیت و آگاهی
ژان پل سارتر فیلسوف اواخر قرن نوزدهم و بنیانگذار مکتب اگریستانسیالیسم بوده که در حال حاضر مکتب او پیروان زیادی به خصوص د میان قشر تحصیل کرده و روشنفکر اروپایی ٬ آمریکایی و حتی آسیایی دارد . سارتر در مکتب اگریستانسیالیسم یا مکتب اصالت وجود می گوید :
خداوند که جهان هستی را آفرید قبلا یک ماهیتی از کوه ٬ دریا ٬ درخت ٬ اسب ٬ سگ و خلاصه از تمامی آفرینش در ذهنش بوده و بعد بر اساس آن ماهیت ٬ دست به خلقت زده است .
به طور مثال ماهیت سگ را که پارس میکند ٬ وفادار است و نگهبان خوبی است ٬ همزمان با خلقت وجود او می آفریند . به تعبیری دیگر ٬ در این خلقت ٬ ماهیت و وجود در یک زمان آفریده شده اند . اما در مورد انسان مسئله بطور کلی متفاوت است . یعنی خداوند اول وجود انسان را آفرید بدون آنکه ماهیت او را بسازد و صفت یا خصوصیاتی را در آن بنیان نهد . بنابراین ٬ این انسان است که انسان بودنش را به اراده خویش می سازد و آفریننده ی خویش است و به تعبیری دیگر ٬ انسان آینده خویش است . یعنی آینده انسان قبلا در ذهن سازنده اش پیش بینی نشده است بلکه آینده اش را خودش خواهد ساخت و این تفکر دو احساس را ( که اساس مکتب سارتر می باشند ) در انسان بیدار میکند .
دلهره شدید
مسئولیت شدید
در مکتب سارتر اساس بر آزادی انسان نهاده شده است زیرا کسی که به جبر معتقد است دیگر مسئولیتی ندارد و مجبور هرگز مسئول نخواهد بود و یکی از فضایل این مکتب اعتراف به آزاد بودن سپس به آگاه بودن است . در این مرحله انسان دچار دلهره شگرفی میگردد که این دلهره ٬ دلهره ی عریزی است . بر همین اساس سارتر میگوید اگر یک افلیج قهرمان دو نشود ٬ مقصر خود اوست .
حال که فهمیدیم تا چه حد آزاد و مختار هستیم میتوانیم راه خود را انتخاب کنیم و جایگاه خود را در زندگی رقم بزنیم . ولی در این انتخاب باید بسیار هوشیار بود چرا که زندگی یک جاده یک طرفه است و فقط یک بار حق انتخاب داریم . برای انتخاب راه باید مقصد را در ذهن خویش به تصویر بکشیم . ما که هستیم ؟ کجا میخواهیم برویم ؟ و برای چه ؟ یقینا با تصویر ذهنی که از خویش داریم راه خود را انتخاب میکنیم و فردای خود را میسازیم . به عقیده دکتر شریعتی در پیش پای انسان سه راه برای انتخاب وجود دارد و ما مختاریم هر کدام را که میخواهیم برگزینیم .
ایست ! این سه راهی است که در پیش پای تو نهاده شده : پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی
( دکتر شریعتی )
هدفمند بودن و جهت دار اندیشه کردن چیست ؟
تصور کنید به رستورانی می روید . پیشخدمت می پرسد چی میل میکنید ؟ اگر بگویید نمی دانم چه می شود ؟ پیشخدمت فکر میکند شما یا جاهلید یا غافل و عذر شما را می خواهد . پیشخدمت زندگی نیز با ما اینگونه رفتار میکند . اگر دارای ایده و تفکر مشخصی نباشیم ٬ اگر جهت دار و هدفمند از زندگی چیزی نخواهیم ٬ او نیز چیزی به ما نخواهد داد .
اگر سوار یک تاکسی شوید و هنگامی که راننده پرسید کجا می روید و به او بگویید خیابان شریعتی ٬ نه نه ! به خیابان فاطمی ولی نه ٬ به خیابان حافظ . راننده تاکسی فورا عذر شما را می خواهد زیرا تصور میکند شما اندکی کم دارید !! تاکسی زندگی ما نیز ما را به جایی نخواهد برد اگر آدرس مشخص و معینی به او ندهیم .
قطعه ای از داستان آلیس در سرزمین عجایب :
زمانی آلیس به جایی می رسد که هر راه به سویی می رود و او نمی داند به کدام جهت برود . از همراه خود ٬ گربه ٬ راهنمایی میخواهد و از او میپرسد
ممکن است به من بگویی که از اینجا کدامین راه را در پیش گیرم ؟
گربه میگوید بستگی دارد که دلت بخواهد به کجا بروی
آلیس جواب می دهد من چندان اهمیتی نمی دهم که به کجا
گربه میگوید پس دیگر فرقی نمی کند که از کدام راه بروی !!
چند پند از بزرگان
چیزی را می یابیم که انتظارش را داریم و چیزی را بدست می آوریم که تقاضا میکنیم .
( آلبرت هابارد )
ارزش انسان به چیزی که بدست می آورد نیست بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن است
( جبران خلیل جبران )
انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست . بلکه درست بالعکس ٬ انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس میکند انسان است و ه چقدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد ٬ او آدم تر است . آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که میخواهیم باشیم ٬ وصعت آن فاصله٬ محک میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است .
( دکتر شریعتی )
حال که هدفمند ٬ جهت دار ٬ آگاه اندیش و هوشمند هستیم یقینا میتوانیم خود و به دستان خود جایگاه خویش را دز زندگی معلوم سازیم و با قلم آگاهی بر سینه سپید فرداهای سبز خویش به جای سرنوشت بنویسیم عقل نوشت ! و با آگاهی از مسئولیت خطیر خویش در این بیکران هستی سفر زندگی را آغاز کنیم . مقصد ( که همان نیمه گمشده ی ماست ) برایمان شفاف ٬ مشخص و روشن است و آرزوهایی که حکم مسیر را برایمان دارند در پیش رویمان جاریند اما اشتباه نگیریم ٬ مسیر را با مقصد . این چیزی است که غالب ما ناخودآگاه با یکدیگر اشتباه میگیریم . به جای آنکه به مقصد بیاندیشیم در مسیر متوقف می شویم . تصور کنید شخصی میخواهد به اصفهان برود اما در بین راه پیاده شده و محدوده خویش را چراغان کند و محو زیباییهای آن شود . این شخص مقصد را فراموش کرده و در مسیر متوقف مانده !!!
شما چه فکر میکنید ؟
آیا شما می دانید در چه جایگاهی از زندگی قرار گرفته اید ؟ ( پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی )
آیا شما هدف زندگی خود را انتخاب کرده اید ؟ اگر خیر چرا و اگر بله چگونه ؟
آیا شما مطمئن هستید که در مسیر رسیدن به مقصد متوقف نمانده اید ؟
زندگی را چقدر زندگی کرده ایم ؟
به روایت مورخان روزی اسکندر مقدونی به یکی از شهرهای ایران ( حوالی خراسان ) حمله میکند ولی با کمال تعجب مشاهده میکند با وجود اینکه خبر حمله او در شهر پیچیده بود ٬ دروازه شهر باز است و مردم زندگی عادی خود را ادامه می دهند . این موضوع عصبانيت اسکندر را برانگیخت زیرا در هر شهری که صدای سم اسبان او میپیچید ٬ عده ای از مردم آن شهر بیهوش می شدند و بقیه هم به خانه ها و دکان ها پناه میبردند . اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردم شهر میگذارد و می گوید ٬ من اسکندر هستم . مرد با خونسردی جواب می دهد من هم ابن عباس هستم !! اسکندر با خشم فریاد میزند من اسکندر مقدونی هستم کسی که شهرها را به آتش کشیده ٬ چرا از من نمیترسی ؟ مرد جواب می دهد من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است . اسکندر به ناچار از مرد می پرسد پادشاه شما کیست ؟ مرد جواب میدهد ما پادشاه نداریم . ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر است .
اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود حرکت میکند . در میانه راه با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود . لحظاتی بعد به قبرستان می رسند . آنها با کمال تعجب میبینند که روی هر سنگ قبر نوشته شده " ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد " -- " ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد " -- " ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد " . اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند با خود فکر میکند این مردم حقیقی اند یا اشباح ؟ بعد از مدتی به جایگاه ریش سفید شهر می رسند و می بینند پیرمردی موی سپید و لاغر در چادری نشسته است و عده ای به دور او جمع هستند
.اسکند خود را معرفی میکند و از پیر مرد میپرسد تو ریش سفید این مردمی ؟ پیرمرد جواب میدهد آری من خدمتگذار این مردمم . اسکندر می گوید آمده بودم شهر شما را تصرف کنم و مردمانت را به خاک و خون بکشم اما اینجا خیلی عجیب است . من از تصمیم خود منصرف شده ام فقط دو سوال دارم ٬ جواب مرا بده آنوقت از اینجا می روم . پیر مرد می گوید بپرس
.اسکندر می پرسد علت آنکه جلوی در هر خانه چاله ای شبیه قبر وجود دارد چیست ؟
پیرمرد میگوید علتش آن است که هر روز صبح هر یک از ما که از خانه بیرون می آییم با خود میگوییم فلانی عاقبت جای تو زیر خاک خواهد بود ٬ مراقب باش ! مال مردم را نخوری به ناموس مردم تعدی نکنی حقی را ضایع نکنی و این درس بزرگی است برای هر روز ما
.اسکندر می پرسد چرا روی سنگ قبرها نوشته شده فلانی ده قیقه یا فلان یک ساعت ٬ یک ماه زندگی کرد و مرد ؟
پیرمرد جواب میدهد وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد ٬ به کنار بستر او می رویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات پرده هایی از جلوی چشم آدمی برداشته می شود و او دیگر نمی تواند در این شرایط دروغ بگوید . از او این چند سوال را میپرسیم
-
چه علمی آموختی ؟ و چقدر آموختن آن به طول انجامید ؟-
چه هنری آموختی ؟ و چقدر برای آن عمر صرف کردی ؟-
برای خدمتگذاری و بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی ؟ و چه قدر وقت برای آن گذاشتی ؟سپس او به این سوالات جواب میدهد و مثلا میگوید در طول عمرم یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم یا در یادگیری هنر یک هفته هر روز دو ساعت وقت گذاشتم و ما با محاسبه این اعمال طول عمر وی را بر روی سنگ قبرش می نویسیم
!!نحوه محاسبه عمر مفيد !
براي بدست آوردن عمر مفيد ؛ عمر را ميبايست در دو وجه به نظاره نشست . طول عمر و عرض عمر . و اما تعاريف اين دو :
طول عمر : ميزان زماني را كه يك انسان براي زيستن تلف ميكند ؛ طول عمر مينامند كه با تولد جسم شروع و حركت در چهار بعد : خور و خواب و خشم و شهوت ادامه و سپس با مرگ جسم پايان ميپذيرد .
عرض عمر : اعمالي را كه يك انسان در جهت رشد ؛ آگاهي ؛ دانايي و تعالي روح خويش انجام ميدهد را عرض عمر نامند .
تطبيق طول و عرض عمر در يك نمودار هندسي ميزان عمر مفيد آدمي را نشان مي دهد

شما چه فكر ميكنيد ؟
اگر قرار باشد عمر مفيد شما را بر روي سنگ قبرتان بنويسند فكر ميكنيد چه عددي روي آن حك خواهد شد ؟
در نمودار عمر مفيد ؛ دوست داريد در جايگاه شماره 1 باشيد يا 2 ؟
براي آنكه آدمي بتواند عرض عمر را بپيمايد به چه ابزاري هايي نياز دارد ؟ آيا هرگز سعي كرده ايد اين ابزارها را فراهم سازيد ؟
