به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
برای مصلحت انديشی بروی.
به آرامی آغاز به مردن ميكني
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن!
امروز مخاطره کن!
نگذار که به آرامی بميری...
شادی را فراموش نکن!
" پابلو نيرودا "
همانگونه كه به ياد داريد در مطلب قبلي به جايي رسيديم كه مي بايست با خصوصياتي بسيار لطيف و شكنندگي روحي بسيار با مردم زندگي كنيم . چه كنيم كه آزردگي هايمان در زندگي اجتماعي كمتر شود ؟ گفتمان مان تبديل به بگو مگو نشود ؟ و هرگاه كسي با تفكرات مختلف در حق ما شايد ناروايي را انجام داد چه بايد كرد ؟ پاسخ اينگونه سوالات تنها دو كلمه است " مديريت احساس "
قبل از آنكه به بحث مديريت احساس بپردازيم اجازه بدهيد به تشريح احساسات آدمي بپردازيم .
روانشناسان معتقدند در وجود انسان سه احساس اصلي وجود دارد : عصبانيت ، ترس و غم كه كنترل دقيق اين سه احساس منجر به بروز ساير احساسات از جمله شادي ، نا اميدي ، حسادت و غيره مي شود .
خواص احساسات اصلي :
عصبانيت : احساس قدرت به ما مي دهد ( در موارد لازم از حريم خود دفاع مي كينم )
ترس : احساس امنيت و انرژي به ما مي دهد . ( در هنگام رانندگي يا گذر از خيابان احتياط مي كنيم تا سالم بمانيم در نتيجه احساس امنيت مي كنيم و همچنين در مواقعي كه از چيزي مي ترسيم عملي را با چنان قدرت بدني و انرژي فوق العاده اي انجام مي دهيم كه در حالت عادي هرگز نمي توانيم آن را تكرار كنيم . بي شك ترس عامل اين انرژي عظيم است )
غم : با درون خود آشتي كرده و با مردم بار ديگر ارتباط برقرار مي كنيم . ( در مواقعي كه نياز به صحبت و هم دلي و درد دل كردن با ديگران داريم )
و همانگونه كه اشاره شد احساسات ديگر ناشي از تركيب يا تجزيه اين سه احساس بوجود مي آيند . براي مثال :
حسادت = ترس + عصبانيت
نا اميدي = ترس + غم
در مورد حسادت مي شود كسي را مثال زد كه مي بيند يكي از دوستانش در كاري پيشرفت فراواني كرده ولي او هنوز در جا مي زند . ابتدا احساس عصبانيت بر او غلبه مي كند سپس گران عقب افتادگي احتمالي خود در آينده مي شود و اين نگراني باعث بروز احساس ترس در او مي گردد در نتيجه به آن شخص حسادت مي ورزد . پس در مي يابيم كه احساسات ما پيوسته نياز به يك مديريت آگاهانه و كنترل كننده دارند كه آن را " مديريت احساس " گويند .
يك مثال : يكي از گواراترين و بهترين چيزها در جهان كه قطره قطره آن لبان تشنه كامان را طراوت مي بخشد و حيات دوباره اي به آنها مي دهد ، آب است . حال تصور كنيد تصور كنيد سيل هولناكي در يك منطقه چه فاجعه اي مي تواند به بار بياورد . ممكن است صدها انسان جان ها و خانه هايشان را از دست دهند .
حال يك سوال ؛ چه فرقي بين آن سيل هولناك و آن قطره قطره آب زلال وجود دارد ؟ جواب اين سوال يك كلمه است ؛ " تربيت " . آب از سد راه افتاده طي مراحي مديريت مي شود وبعد از تصفيه با ترتيب و تربيت خاص در لوله هاي آب سرازير مي شوند . حال آنكه سيل افسار گسيخته بدون هيچ تربيت و مديريتي فقط همه چيز را نابود مي كند .
احساسات و غرايز ما نيز اين گونه هستند ، اگر مديريت شوند موجب تعالي روحمان و سلامت جسم مان مي گردند و اگر مديريت نشوند شهر وجودمان را متلاشي مي كنند .
اما چگونه آزردگي ها را تحمل كنيم ؟
بشنويد از دكتر شريعتي :
خدايا انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد اين شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم چرا كه دوست تر مي دارم ؛ بزرگواري گول خور باشم نه اينكه چون ايشان كوچكواري گول زن .
حال با توجه به اين گفته ها اگر ديگران دفتر زندگي مان را خطي به خطا كشيدند چه كنيم ؟ اين خطوط را مي بايست با پاك كن اغماض پاك كنيم .
يك واژه وجود دارد كه كاربرد آن در برخورد اوليه ما با اطرافيان و مردمي كه از بيماري هاي حسادت ، كينه و غرض و امثال آن رنج مي برند و باعث آزار ما مي شودند ، بسيار كارساز است و آن واژه همان اغماض است .
براستي اگر دل مان را خانه تكاني كنيم و با ديده اغماض به انسان هاي پيرامون خويش بنگريم ، آنگاه كينه از باغچه دل مان خواهد رفت و اگر كينه اي وجود نداشته باشد آنگاه محبت با شوقي لبريز از عشق در محراب دل مان به نماز خواهد ايستاد . عارفي گفته اند " محبت آن است كه بكويي زيادت نشود و به جفا نقصان نيابد " و به واقع اگر اينگونه باشيم جايگاه ما ، در دل همه اطرافيان مان خواهد بود .
قصه اي بشنويم از مولانا
شخصي به باغ زيبايي مي رود و يك گل سرخ كه شبنمي بر آن نشسته و رنگ و بوي دل انگيزي دارد نظرش را جلب مي كند . دستش را به سمت آن مي برد تا بتواند آنرا لمس كند كه به ناگاه تيغي دستش را مي خراشد . با حيرت مي پرسد : خدايا اين همه لطافت و زيبايي را آفريدي و در كنارش اين تيغ تيز و سخت را گذاشتي ؛ علت اين همه بي سليقگي چيست ؟ باغبان هستي به او جواب مي دهد " اگر اين تيغ نباشد ، تو هرگز به لطافت و نرمي گلبرگ هاي گل سرخ پي نخواهي برد و شكرگزار اين همه زيبايي نخواهي شد زيرا خلقت جهان جمله اضداد است ! "
حال اگر به هستي همچون باغي و به انسان ها همچون گل هاي آن باغ نگاه كنيم ، با گل هاي مختلفي مواجه مي شويم ، گل هاي خوشبو و خوشرنگ كه تيغ هم دارند و گلهايي كه اساسا نه رنگ و بويي دارند و نه تيغي .
به ياد داشته باشيم هر گاه به كسي كه به نوعي درباره ما بدي روا داشته خوب نگاه كنيم ؛ فرشته اي را مي بينيم كه در وجودش سقوط كرده است . آنچنان كه وجود شيطان طعم شكرين حضور خداوند را در كام بندگان مي چشاند ، حضور آدم هاي كاكتوسي نيز شناخت قدر و قيمت انسان هاي خوب است و از آنجا كه هر كس در اين دنيا وظيفه اي بر دوش دارد ، آدم هاي كاكتوسي وظيفه تلخ تري دارند و محبت كردن به آنها ضروري تر است زيرا آنها گل صورتان تيغ سيرتي هستند كه آمده اند تا با تيغ هاي حضورشان انسان هايي كه رنگ و بوي گل مريم را دارند بهتر بشناسيم و اگر به ديده وحدت به هستي نگاه كنيم هر يك از انسان ها برايمان نشانه اي از حضور خدا هستند كه اگر خدا را دوست داشته باشيم ،طبعا ساخته هاي دست او را هم دوست داشته و به آنها مهر مي ورزيم .
اما از مهر ورزي و خوب بودن حرف به ميان آمد . ويژگي هاي خوب بودن دو چيز مي باشند :
محبت كردن بي بهانه به ديگران
بديهاي ديگران را فراموش كردن
بشنويد حكايت ابوسعيد را در حمام :
روزي دلاك كيسه كشي در حمام مشغول كيسه كشي ابوسعيد ابوالخير بود و چرك هاي دست او را در بالاي بازويش جمع مي كرد و در حين اين كار از ابوسعيد پرسيد اي شيخ در يك كلام بگو جوانمردي يعني چه ؟ ابوسعيد نگاهي به چرك هايي كه دلاك روي بازويش جمع كرده بود انداخت و گفت : جوانمرد آن است كه چرك را به روي يار نياورد
اكنون مي دانيم مديريت احساس در آرامش روحي و رواني ما چقدر مي تواند تاثير مثبت بگذارد پس به اميد خدا از آن دسته از آدم هايي شويم كه هر لحظه از زندگي شان را در كنترل خود دارند و هرگز به هيچ يك از احساسات و عواطف خود اجازه نمي دهند افسار گسيخته بتازد .
حال يك پيشنهاد خوب :
هر عمل خود را يك نامه بدانيد و هر انسان را يك صندوق پست به مقصد خداوند . حال كمي فكر كنيد و مسير و روند عمل خود را در ذهن تصور كنيد . آيا باز هم مي توانيد عمل ناشايستي را در حق كسي روا داريد اگر هر عمل ما نامه اي باشد كه به حضور خداوند مي رسد ؟
شما چه فكر مي كنيد ؟
تا كنون برايتان پيش آمده احساسي كه يكباره وجودتان را فرا گرفته بدون تامل حرف زده باشيد ؟
آيا اين كار موجب پشيماني شما در آينده نگشته است ؟
آيا قرص اغماض در ليست داروهاي مصرفي شما قرار دارد ؟
آيا برايتان پيش آمده بدي هاي كس ديگري را به هيچ نوع پاسخ ندهيد ؟
آيا اين كار باعث شادي شما نگشته است ؟
بزرگترین کشف بشر این است که انسان با ارتقاء طرز تلقی خود ، می تواند زندگی اش را ارتقا بخشد .
( ویلیام جیمز )
پائولو کوئیلیو از زبان کالین ویلسون چنین می گوید :
تولد دوباره من زمانی شروع شد که در پانزده سالگی تصمیم به خودکشی گرفتم . بدین ترتیب وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم ، زهر را در لیوان ریختم و غرق تماشایش شدم . رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالیش را در زیر زبان ذهنم مزمزه کردم سپس آن را بو کردم در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و سوزش زهر را در گلویم احساس کردم و می توانستم سوراخ سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم . احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم . در طول چند لحظه ای که آن لیوان را دست گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خودم فکر کردم ، اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، بدون شک شجاعت ادامه دادن زندگی ام را خواهم داشت . و بدین سان کالین ویلسون از خواب غفلت بیدار شد و تولد دوباره اش آغاز گردید .
دوست من ، اکنون زمان آن رسیده که چشمان دل و روحمان را با آب زلال آگاهی و تفکر و جدا از غبار ذهنیت های گذشته شسته و وارد جامعه شویم . حال به زندگی نگاه کنید !! بدون شک متوجه می شوید که همه چیز تغییر کرده ، اما آیا براستی این زندگی است که تغییر یافته یا افکار ما ؟
حال که نوع نگاه شما به زندگی تغییر یافته ؛ نگاهتان به طبیعت دیگر یک نگرش ساده قبلی نیست زیرا اکنون خرد اندیش و آگاه نگر و هوشیار شده اید . این بار اساسا چیزهایی را مشاهده می کنید که در گذشته هم نگاه می کردید ولی آنها را نمی دیدید ! اینک عطر و طعم زندگی ، طبیعت ، دوست ، خانواده ، مردم و روابط اجتماعی همه و همه در زیر زیر زبان و ذهن و دلتان به طور کلی تغییر یافته است .
اکنون که با این تفکر و جهان بینی وارد جامعه شده ایم ؛ چیزهایی را که عوام از آن لذت می برند ، چه بسا باعث رنج ما شوند و چیزهایی را که باعث آرامش خاطرمان می گردد ، دیگران دوست ندارند یا اساسا احساس نمی کنند . اینجاست که متوجه تفاوت ژرف میان خود و دیگران می شویم و علت این اختلاف و تفاوت ژرف چیزی نیست جز آن که ما از جای قبلی خود با گام تفکر یک قدم جلو آمده ایم .
هر قدر که میخواهی متفاوت باش ولی بکوش تا مردمی را که با تو متفاوتند ، تحمل کنی .
( جان نلسون )
مهربان ، حال که از جای قبلی خود یک گام جلو نهاده ای و به خود آگاهی رسیده ای و مانند اکثر مردم جهان بینی ( نوک دماغی ) نداری ، لذت های تو نیز تغییر خواهند کرد و دیگر لذت های آنی برایت دلپذیر نخواهند بود . دکتر شریعتی در این زمینه اینگونه می گوید :
اگر پادشاهان می دانستند که لذتی دارد در میان برگ های کتاب به دنبال واژه گشتن ؛ به خاطر لذت آن ، شمشیرها می کشیدند !
شما چه فکر می کنید ؟
با تعاریفی که داده شد آیا دوست دارید دوباره متولد شوید ؟
آیا واقعا در خود این نیاز را حس میکنید که می بایست دوباره متولد شوید ؟
( راستی ، وبلاگ من هم همین امروز یک ساله شد ؛ تولد دوباره اش مبارک )
اما بحث ما به جایی رسیده بود که آگاهانه مسیر و مقصد را از هم تفکیک کرده بودیم و آماده حرکت در جاده زندگی شده بودیم . اما در این سفر که گاهی لبریز از رنج درد و گاهی سرریز از شادی است به کسی نیاز داریم . کسی که در تمام این پیچ و خم ها همراه و همدوش ما باشد . ما یک دوست می خواهیم . شاید انتخاب یک دوست برایتان امری ساده و پیش پا افتاده به نظر برسد ولی حقیقتا این طور نیست . ما بیشترین ساعات عمر خود را با دوست سپری میکنیم و طبعا بیشترین اثر روحی خود را نیز از او میگیریم . با خود حساب کنید ؛ سنگ سخت در مجاورت آب لطیف تغییر شکل می دهد و بر اثر چک چک آن سوراخ می شود و پی ببرید که دوستی چه تاثیر شگفتی بر آدمی دارد .
بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند . بعضی برای مدتی می مانند ؛ روی قلب ما رد پا باقی می گذارند و ما دیگر هیچ گاه ، همان که بودیم ، نیستیم .
آیا دوست حتما باید از جنس خودمان باشد ؟
خاطره ای بشنوید از خاطرات زندگی لئو فلیچه بوسکالیا
زارعی پیر و بی دندان و زیبا در نپال ، شبی مرا در خانه اش جای داد . کلبه ای کاه گلی که افراد خانواده و وسایل کشاورزی و همه حیواناتش را جملگی در همان جا مسکن داده بود . گفتگو بدون استفاده از زبان علائم میسر نبود . نه تصوری که آمریکا در کجا واقع است داشت و نه در عمرش با یک غربی سخن گفته بود . هرگز نمی توانست به سیاست یا چیزی فراسوی زندگی روستایی اش علاقه مند باشد . با این حال غروبی را به گرمی در کنار هم گذراندیم و به هنگام وداع ، با این احساس که دیگر هیچگاه یکدیگر را نبینیم ، دست در دست هم ؛ تا انتهای دهکده را پیمودیم و گریستیم و گریستیم . اکنون سالها از آن ماجرا می گذرد و من دیگر او را ندیدم ؛ بگذریم که هنوز نیز با یکدیگریم .
حکایت معبد دوستی
بر گستره دو مزرعه همجوار در دوست کشاورز زندگی می کردند . یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی . دو کشاورز محصول خود را برداشت کردند و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشه محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد ؛ " خدا چه مهربان است با من . اما دوستم که خانواده ای دارد ؛ نیازمند غله ای بیشتر است " چنین بود که سهمی از خرمن خود برداشت و به مزرع دوست برد .
آن دیگر نیز در محصول خود نگریست و اندیشید ؛ " چه فراوان است آنچه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد . " پس به زمین دوست خود رفت و قسمتی از غله خویش بر خرمن او نهاد .
صبح بعد که باز به درو رفتند هر یک خرمن خویش را دید که نقصان نیافته . این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی مهتابی دوستان فرا روی هم آمدند و هر دو با یک بغل انباشته ی غله راهی کشتزار دیگری . آنجا که ایندو به هم رسیدند ؛ معبدی بنیاد نهاده شد بنام دوستی .
چگونه کسی را دوست خود کنیم ؟
قسمتی از داستان شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت هگزوپری
روباه گفت: سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میکردی؟
شهريار کوچولو گفت: نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: رو يک سيارهی ديگر است؟
- آره.
- تو آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
- نه.
روباه آهکشان گفت: هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيست؟
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: همين طور است.
- پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: من مسئول گُلمَم.
سخنی چند از بزرگان در باب دوستی
صحبت با نیکان بس عظیم است . مس در صحبت کیمیا افتاد ؛ زر گشت .. هسته ی خرما در دست دهقان افتاد ؛ درخت پر بر گشت و آنک بدست هیزم کش افتاد ؛ خاکستر گشت !!
( خواجه عبدالله انصاری )
دوست شما ؛ نیازمندی های پاسخ داده شماست
( رابرت کنراد )
در زندگی روزهای مهمی است . آدمهایی را ملاقات می کنیم که مثل یک شعر زیبا وجود ما را از هیجان به ارتعاش می آورند . آدم هایی که غنای دست دادنشان همدلی نا گفته ای را بیان می کند و سرشت مطبوع و سرشار آنها به جان مشتاق و بی قرار ما آرامشی شگفت را ارمغان می دهد که خداوند در هسته ی آن است . پیچیدگی ها و تحریک پذیری ها و نگرانی هایی که ما را در خود گرفته اند مثل خوابی ناخوشایند می گذرند و ما بیدار می شویم تا زیبایی دنیای واقعی خداوند را به چشم هایی دیگر ببینیم و با گوش هایی دیگر بشنویم .
( هلن کلر )
بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی عود آید . این را کسی دریابد ، که او را مشامی باشد !
( مولانا )
دوست مثل یک معلم خصوصی است که لحظه به لحظه افکار خودش را به ما دیکته می کند . پس اول ببین چه می خواهی و در چه درسی ضعف داری . آن موقع معلم خصوصی ات را در آن رشته انتخاب کن !
( محمود نامنی )
شما چه فکر می کنید ؟
آیا نیازهای خود را شناخته اید و آیا دوستانتان با نیازهایتان متناسبند ؟
آیا هرگز دوستی داشته اید که بتوان در محل دیدارتان معبدی بنا کرد ؟
گفتیم دوست یعنی پاسخ نیازهای آدمی ، آیا با نگاه کردن در اعمال و رفتار بعضی دوستانمان احساس شرم نمی کنیم ؟
دوستان عزیز و مهربان . یاوران گرامی من ؛ سلام .
امیدوارم در سایه عطوفت پروردگارمان شادکام و سبز دل باشید .
هفته پیش دوستان زیادی لطف کرده بودن وقت گذاشتن و نظر داده بودن . من از همه این همراهان عزیز نهایت تشکر و قدر دانی رو دارم و امیدوارم همچنان این کار سازنده خودشون رو تکرار کنن باشد که ذهنی از خطا و شخصی از گناه بازگردد . اما در مورد نظرات این دوستان چند نکته بود که لازم دیدم بیشتر به اونها بپردازم .
1- چند تن از دوستان گله کرده بودن که چرا من با وجود اینکه از مطالب کتاب لطفا گوسفند نباشید استفاده میکنم اسمی از گزدآورنده آن کتاب به میون نیاوردم و مطالب رو به اسم خودم دارم تموم میکنم . خدمت این دوستان عرض کنم قبل از راه اندازی این وبلاگ من با آقای محمود نامنی و دوستان ایشون در انتشاراتی نامن بواسطه ای میل در ارتباط بودم و از اونها بابت انجام چنین کاری اجازه خواستم . ایشون هم بعد از بازدید از قالب وبلاگ و آگاهی یافتن از نیت و نظر من لطف کردن و این اجازه رو به من دادن . من هم شرط امانت رو به جای آوردم و در اولین مطلبی که پست کردم از ایشون و کتاب ایشون اسم بردم و دقیقا اشاره کردم که مطالب وبلاگ برگرفته از همون کتاب هستش . حتی آدرس اینترنتی انتشارات نامن رو هم در قسمت لینک دوستان گذاشتم تا هیچ شک و شبهه ای بوجود نیاد .. کاش دوستان لطف بیشتری به خرج می دادن و با مطالعه بیشتر وبلاگ به این نتیجه می رسیدن . ( لازمه که بگم ینده کاملا مستقل عمل میکنم و زیر نظر هیچ سازمان یا ارگانی نیستم )
2- گروه دیگری از دوستان هم خود بنده رو مورد لطف خودشون قرار دادن و تا اونجایی که امکانش بوده بد و بیراه بار من کردن . از این دوستان نهایت تشکر رو دارم ولی خدمت اونها عرض میکنم که در اولین مطلبی که پست کردم از همه دوستانی که مطالب یا اسم وبلاگ بهشون بر میخوره از صمیم قلب عذرخواهی کردم و حجت رو بر اوون دسته از دوستان تموم کرده بودم .
3- اما اکثر قریب به اتفاق دوستانی که لطف میکنن و نظر میدن فقط به تعریف و تمجید از نوشته ها و وبلاگ می پردازن و اصل موضوع رو فراموش می کنن . خدمت دوستان عزیز عرض کنم هدف از راه اندازی این وبلاگ شنیدن تعریف و تمجید نبوده بلکه خود سازی و به خود آگاهی رسیدن نیت اصلی من از انجام چنین کاری بوده . به وبلاک هر یک از دوستان که میرم ؛ حد اقل نیم ساعت وقت صرف میکنم تا بتونم نظری درست و در خور نوشتن در مورد موضوع مطروحه بدم و هرگز در چنین کاری کم فروشی نکردم . از دوستان نازنینم تقاضا دارم تعریف ها و تعارفات و تمجید ها را کنار بگذارند و دست های مهربانشان را به دست هم پیوند دهند و با بهره گیری از تجربیات و دانش خودشون در هر چه پربارتر شدن این وبلاگ سعی و تلاش به خرج دهند .
باز هم از تمامی دوستان مهربانی که لطف میکنن و وقت گرانبهاشون رو با این وبلاگ صرف میکنن نهایت تشکر و امتنان را دارم .
